امروز اینو به پدرم یادآوری کردم که من باهوشم
دیروز که از مته کوتک ( مهد کودک) می رفتیم خونه کگردک (کرگدن) و ابسه (اسب) دوستام رو بردم خونه اما به خاله گول (قول) دادم که فردا برگردونم.
صبح که می رفتم مته کوتک مامانی گفت حتما اسباب بازی ها رو بدم به بچه ها. من هم این کار و کردم بعد که پدر اومد سراغم که بریم خونه به پدر گفتم من اونا رو دادم به خاله آخه، من پسر خیلی باهوشی هستم!
...
پيام هاي ديگران()
link
چهارشنبه ٢٠ امرداد ۱۳۸٩ - رادین یاوری
عصر امروز وقتی می خواستیم همگی با هم یعنی من و پدر و مادر به خونه برگردیم من یهو هوس شیرینی کردم گفتم پدر من شیرینی می خوام اول بریم شیرینی بخریم و بعد بریم خونه.
پدر و مادر که حسابی ذوق کرده بودن به خاطر این هوس من، بی چون و چرا قبول کردند و پدری سریع خودشو رسوند به اولین شیرینی فروشی.
وقتی مامانی رفته بود که بهترین شیرینی از نوع خامه ای رو برای من انتخاب کنه و بخره من یه چیزایی دیدم و یه اطلاعاتی هم به پدری دادم که حسابی توی دلش قربون صدقه من رفت.
از قیافه اش هم معلوم بود.
ماجرا از این قرار بود که چند وقت پیش که مادر در حال مرور خاطراتش از یک سفر به یک کشور عربی بود من رفتم سراغش و دیدم داره عکس هایی رو تماشا می کنه که دورو برش یه عالمه آدم با لباس های سرتاپا سفید و یه چیزی روی سرشون بودن که من بهش می گم کلاه.
مامانی رو که توی عکسا دیدم بهش گفتم این شمایی ها. مامانی هم جواب داد بله پسرم عکس من توی مجلس کویت، این آقا رو هم که می بینی رئیس مجلس کویته.
مامانی فکر شو هم نمی کرد وقتی داره این اطلاعات رو می ده من یک درصد هم درک کنم اما...
امروز که رفت توی شیرینی فروشی من به اون و پدر ثابت کردم که هرچی به من می گن همین جوری نیست من خیلی مفهمم.
همین طور که با پدری توی ماشین نشسته و منتظر مامان جون بودیم یه آقاهه رو دیدم که با همون لباس های سفید و یک کلاه مثل همون که توی عکسای مامانی بود سوار یه تاکسی شد( راستی من تاکسی ها رو خیلی خوب می شناسم) داد زدم پدر پدر، مادر توی ملجس(مجلس) اون آقاهه بودا، من نبودم تو هم نبودی .
پدر:
پدری که کلی برام ذوق کرد وقتی مادر از شیرینی فروشی برگشت پدر از مامانی پرسید رادین عکس های تو رو از مجلس کویت دیده؟؟؟ یعنی براش گفتی که کجا عکس گرفتی؟؟
مامانی هم گفت خب آره حدودا یک ماه پیش داشتم عکس ها رو نگاه می کردم که اون هم سر رسید و من هم یه چیزایی بهش گفتم چطور مگه؟
پدر هم با کلی هیجان همه چی رو به مامانی گفت و هر دو خیلی ذوق زده شدن که من و دارن. به خاطر همین برای چند ساعت اسمم شد حافظه برتر.
پيام هاي ديگران()
link
یکشنبه ٦ تیر ۱۳۸٩ - رادین یاوری
امروز مامانی برام توی مهد کودک جشن تولد گرفت.
به بچه ها خیلی خوش گذشت کلی بالا و پایین پریدن و رقصیدن. من با ماشین مسابقه که عکسش روی کیک بود شاد شدم با بچه ها شعر نخوندم، نرقصیدم، بازی هم نکردم خاله نفیسه (مربی مربوطه) به مامانی گفت آخه این پسر خیلی خیلی مرده به خاطر همینه که نمی رقصه . از جام تکون نخوردم که حداقل مامان کمی دلش خوش باشه یه جا نشستم و مراقب بودم کسی به کیک نزدیک نشه . فقط تند و تند به کیکم ناخنک زدم.
این که می بینید مامانی تو همه عکسا حاضر شده به خاطر اینه که یادش رفته بود تولد منه آخه خودش هم متولد ماه تیر 
حقیقت اینه که عمو موسیقی بهش گفت پیشم بشینه تا قابل کنترل باشم







پيام هاي ديگران()
link
سهشنبه ۱ تیر ۱۳۸٩ - رادین یاوری
خاله جون من عمریه که قرار بره خونه بخت و نمی ره یعنی از بین این هممممممممممممممممه خواستگاری که میان ومیرن هنوز خودش هم نمی دونه چه کنه. خلاصه هر شب مراسم خواستگاری توی خونشون به راهه.
مامانی من می گه من حوصله ندارم هی وقت بذارم تو مراسم ها باشم آخر هم هیچی به هیچی. به خاطر همین بیشتر مراسم خواستگاری ها بدون من یعنی خانواده ما انجام شد و خیلی هم حیف شد.
اما این آخری که چند شب پیش بود به اصرار خاله جون ما هم بودیم خاله به مامانی قول داد که دیگه این یکی رو اگه بشه رد نکنه مامان هم قبول کرد که بریم اما به خاله گفت عواقب شیطونی های رادین گردن خودشون خاله هم قبول کرد.
غروب که رفتیم خونه مامان بزرگ یه ظرف شکلات روی میز بود که من هی راه می رفتم یکی نه دوتا هم نه چندتا چندتا بر می داشتم تا اینکه تعداد شکلات های روی میز نصف شد مامان هم کلی دعوام کرد که چرا اینقدر شکلات می خورم خاله گفت اشکالی نداره میرم بیرون یک جعبه شکلات می خرم اما مامانی بهش گفت نمی خواد ظرف شکلات رو کوچیک کن خاله هم همین کارو کرد و از من قول گرفت که دیگه شکلات نخورم اما یه قولی هم خودش بهم داد اگه گفتید چه قولی؟
اون قول داد اگه زمانی که مهمونای خاله هستند به شکلات ها و همینطور شیرینی دست نزنم خاله هم بعد از رفتن مهمونا همه ظرف شکلات رو می ده به خودم.
من هم قول دادم که بچه خوبی باشم و آبروریزی نکنم.
مهمونا اومدن و من تا دلتون بخواد شیطنت کردم البته خیلی هم بد نشد چون هیچ کس حرف نمی زد همه به من و هانا نگاه می کردن به قول مامانم مراسم خیلی خیلی رسمی و کسل کننده بود خوب شد من بودم مامانم چهارتا بشین نشین و بکن ، نکن گفت وگرنه از این هم سکوت یه جیغ می کشید.
اما سوتی من در این شب
همین طور که داشتم بین مهمونا مانور می دادم یهو چشمم به ظرف شکلات روی میز افتاد همین که رفتم طرفش و دستم رو تا نزدیکش بردم یاد حرف خاله افتادم ( رفتن مهمونا و دادن ظرف شکلات به من) چند قدم عقب برداشتم غافل از اینکه علاوه بر مامان وخاله جون داماد و پدرش هم دارن منو نگاه می کنن.
از میز که جدا شدم از اونجا که خیلی هیجان داشتم با صدای بلند گفتم "مهمونا که رفتن من شکلات می خورم" همین و که گفتم خانواده عروس وداماد همه با هم از خنده ترکیدن
تازه دادماد یه چیزی هم گفت. اون که منظورش بیشتر به خاله جون بود گفت این موارد داخل پرانتزی بود. خلاصه که اون هم فهمید خاله جون چقدر قبل از اومدن اونها روی من کار کرده .
خاله هم از خجالت حسابی قرمز شد.
تا خاله باشه که دیگه اصرار نکنه ما توی مراسم خواستگاری باشیم.
راستی خاله هنوز تکلیفش با این خواستگار هم روشن نیست اگه جور شد خبر میدم.
...
پيام هاي ديگران()
link
دوشنبه ۳۱ خرداد ۱۳۸٩ - رادین یاوری
من ذاتا خسیس نیستم اما بعضی وقتا بدجوری می چسبم به اموالم هرچقدر اون اسباب بازی یا لباسم کهنه و خراب باشه اما چون ماله منه کسی حق نداره بهش دست بزنه.
امروز صبح وقتی مثل همه روزهای دیگه می رفتیم بیرون از خونه من هم مثل همه روزهای قبل این سئوال همیشگی که مادر کجا می ریم؟ رو پرسیدم مامانی هم خیلی خونسرد و مثل همیشه گفت من و پدر می ریم سرکار شما هم می ری مهد کودک
اما من برخلاف همیشه که می گم نه نریم مهد کودک، مثل یه پسر خیلی خوب گفتم باشه بریم مهد کودک!
مامانی یه نگاهی به پدر کرد و گفت علت اینه که دیشب زود خوابیده، خیلی سرحاله امروز.
از مامان اجازه گرفتم عروسکی که دستم داشتم رو با خودم مهد ببرم مامان هم اجازه داد بعد گفتم اما من عروسکم رو به کسی نمی دم مامان ازم خواست که با بچه ها مهربون باشم اگه عروسک خواستند بهشون بدم
یه چیزی رو مامان فراموش می کنه اون هم اینکه یادش می ره اسباب بازی های من برای خودمه اسبا بازی های دیگران هم برای منه.
مامان برای اینکه در کارهای تربیتی خوب پیش بره گفت که من وقتی کوچیک بودم اسباب بازی هامو به بچه های دیگه هم می دادم
می دونیدچی جوابشو دادم، نه دیگه نمی دونید
من بهش گفتم خب دوباره کوچیک شو اسبا بازی ها تو به بچه ها بده، من نمی دم
مامان از تعجب ترکید
مامان پرسید چرا عروسکتو به بچه ها نمی دی من هم گفتم آخه "سخته(سخته) کننده است"
.......
این هم خوبه که بدونید یه عادتی که من دارم و تقریبا همه دوروبری های من دیگه می دونن اینه که اگه از مامانی یه چیزی مثل نون می خوام و مامان یه تیکه نون می ده دستم ،اون یکی دستم گریه می کنه
اگه گفتید چه جوری؟
وقتی یه دستم پر می شه ادای گریه کردن در می یارم وقتی مامانی می پرسه باز چت شده؟ می گم این دستم نون نداره داره گریه می کنه.
مامان هم می خنده و اون دستم رو هم پر می کنه که دیگه گریه نکنه.
.......
چند روز پیش به عادت همیشه که وقتی با مامان می ریم سراغ پدر، رفتیم سر کار پدری و منتظر اومدن اون شدیم.
وقتی پدر از درساختمون می یاد بیرون من یه فریاد می کشم که وای پدر اومد بعد هم سعی می کنم قبل از اینکه پدر سوار ماشین بشه من از ماشین پیاده بشم تا پدر برام یه آب میوه ای چیزی بخره و منو شاد کنه.
خلاصه من مثل همیشه از دیدن پدر خوشحال شدم و بهش گفتم آب میوه می خوام پدر هم منو برد مغازه. فروشنده می دونست که من الان باید بگم "آب پگگال(پرتقال) بهم بدید" به خاطر همین از من پرسید چی می خوای تا من بگم پگگال و اون هم کیف کنه
اما اون هی پرسید و من هم نگفتم و کلا نظرم عوض شد و گفتم من پاستیل می خوام!
حرستشو به دلش گذاشتم
...
پيام هاي ديگران()
link
دوشنبه ٢٠ اردیبهشت ۱۳۸٩ - رادین یاوری
امروز دو تا جمله نغز از خودم گفتم که مامانی و پدری هردو شعف زده شدن
اولی رو وقتی گفتم که از خونه زدیم بیرون که مامان و بابا برن سر کار و من رو هم بذارن مهد کودک. توی ماشین بدون اینکه کسی حرفی زده باشه یا اتفاقی افتاده باشه به پدر گفتم
پدر: اگه مامان بمیره من دیگه مامان ندارم
پدر:
چرا مامان بمیره؟
مادر:خب حالا دوست داری مامان بمیره؟
من: نه اگه مامان بمیره من هم می میرم
مامان و بابا:
بازهم مامان و بابا: نه پسرم قرار نیست کسی بمیره شما خودتو ناراحت نکن
من : باشه
جمله دوم رو وقتی گفتم که پدری اومد مهد کودک سراغم همینطور که بدون مامانی می رفتیم خونه( اخه مامان تا آخر شب سرکار بود) به پدرم گفتم آسمونو نگاه کن چقدر ابر اونجاست!
پدر: آره پسرم خیلی زیادن
من: ابرها منو به مامانی دادن، از اونا تشکر کن
پدر:
باشه قربونت برم. ممنونم ابرها که رادین رو به مامانش دادین
پدری اونقدر این حرف من براش جالب بود که زنگ زد به مامانی و گفت می دونم کار داری اما این مورد اونقدر ضروری که نمی تونستم تا رسیدنت به خونه صبر کنم ...
خلاصه پدری شاهکار منو در حرف زدن و استفاده از تخیلاتم برای مامانی تعریف کرد اون هم ظرف سه سوت برای خاله شهرزاد (همکار مامان) تعریف کرد
به گفته مامان مجلس شورای اسلامی هفته آینده تعطیله، وگرنه این اخبار جدید از پسرشون به گوش نماینده علی آباد کتول و قروه و بهمئی هم رسیده بود.
استفاده درست از کلمات که من خیلی زور می زنم براش، برای مامانی جالب نیست اون دوست داره غلط غولوط حرف بزنم که بیشتر بخنده. مثلا وقتی می گم امسه (اسم)این فیلم چیه؟ کلی کیف می کنه یا می گم پگگال (پرتقال) می خوام چندبار می پرسه چی ؟ پسرم چی می خوای؟ یه بار دیگه بگو؟
اما وقتی می گم از اینکه برام آبمیوه خریدی ممنونم، میشه به این کتاب دست بزنم، اجازه هست درو باز کنم... خیلی خوشش نمی یاد می گه تو رو چه به این حرفا. نمی دونه چقدر زور می زنم مثل خودشون حرف بزنم که بگن بزرگ شده.
من همیشه هم می گم که من گبی (قوی ) شدم بزرگ شدم، اما اونا می گن نه هنوز بچه ای
حالا خوبه اون روانشناسه خانم طاهری رو می گم به مامانی گفته بود توی ذوق بچه هاتون نزنین مثل اینکه جواب نداده.
دیروز با پدری دعوام شد پدری هم عصبانی شد و گفت اگه جیک بزنی میام سراغت من هم جیک نزدم اما بعدش که حال هر دومون خوب شد رفتم پیشش گفتم پدر تو داری جیک می زنی ها!
پدر:
دیروز بعد از اینکه مامانی نذاشت توی آشپزی کمکش کنم عصبانی شدم و به مامانی گفتم اگه رنده رو بهم ندی باهات قهر می شم مامانی هم انگار نه انگار از طرف من تهدید شده ، گفت اشکالی نداره
بعد من دادزدم که اشکالی هم داره
مامانی که فکرشو نمی کرد اینقدر بهم بر بخوره خندید و گفت باشه پسرم اگه باهام قهر کنی خیلی ناراحت می شم اما بازم از رنده خبری نیست حالا اگه می خوای قهر کنی قهر کن
این شد که من گریه کنان آشپزخونه رو ترک کردم و رفتم پی کارم.
پيام هاي ديگران()
link
چهارشنبه ۱ اردیبهشت ۱۳۸٩ - رادین یاوری
اولین مهمونی مجردی من تاساعت ٢ صبح طول کشید. اولین روز سال نو وقتی مامان منو برای خوابیدن آماده کرد سجاد که به زور مامان و بابا بهش می گم عمو سجاد اومد خونه مامان بزرگ. وقتی ساعت ١٢ شب داشت می رفت با خواهش و کمی هم گریه که چاشنی اون کردم خواستم که دنبالش برم هرچی مامانی و پدری گفتن نه من هم گفتم می خوام برم بالاخره با قول هایی که دادم اونها اجازه دادن با سجاد برم سجاد هم می خواست بره خونه دوستاش.
خلاصه من رفتم پدری و مامانی نمی دونستن اونجا کجا هست و پسرشون تو چه مهمونی رفته من هم که برگشتم چیزی نگفتم اما ساعت که از یک گذشته بود پدری زنگ زد به سجاد که پسرمونو کی برمی گردونی ؟ اون هم گفت که شما بخوابید ، پدری اما صدای قلیونو شنیده بود و برای مامانی تعریف کرده بود، اونجا چه خبرایی هست.
سجاد به پدری گفت که پسرتون داره آب میوه و شکلات و پفک می خوره و صداش در نمی یاد. بالاخره مهمونی سجاد و دوستاش ساعت ٢ تموم شد و من رو وقتی که پدری خواب بود به خونه برگردوند به خاطر این مهمونی مجردی شهره فامیل شدم یکی دو روز بعد هر کی منو می دید از اون مهمونی می گفت
سروش و آرشام هم که برای اولین بار می دیدمشون دوستای خیلی خوبی بودن اون شب که خونه اونها بودیم حسابی خوش گذرونی کردیم.
همه اونها که منو می دیدن متوجه شده بودن که خیلی خیلی توی کرمانشاه بهم خوش گذشته چون یه لحظه آروم و قرار نداشتم مدام از این خونه به اون خونه می گشتم و بازی می کردم
اما دلم برای هانا و مامانشو و خاله جون و مامان بزرگ هم خیلی تنگ شده بود.
...
پيام هاي ديگران()
link
چهارشنبه ٤ فروردین ۱۳۸٩ - رادین یاوری
من قبل از سال جدید اومدم کرمانشاه پیش فامیل های پدری. به من که خیلی داره خوش می گذره همش بیرون و در حال بازی هستم مامانی می گه خوب شد این بچه یه نفس کشید من هم موافقم این جور نفس کشیدن و خیلی دوست دارم که همش تو کوچه و خیابون دنبالم بگردن.
مامانی می گه ظرف یک روز که اومدیم اینجا پسرم یعنی من تپل تر شده .این که مامان می گه یعنی آخر خوشگذرونی من. یعنی خیلی دارم حال می کنم با برو بچ اینجا. دوستای خوبم علی و مجید و سعید خیلی خیلی هوای منو دارن اینکه می گم دوستام معنیش این نسیت که هم سن من هستند اونها 10،11 و 14 ساله هستند آخه موضوع اینه که من با بازی با بچه های بزرگتر بیشتر کیف می کنم.
کیمیا و آرمان هم تا رسیدن به کرمانشاه از دستم کلافه شدن حسابی توی راه باهاشون بازی کردم و کمی هم اذیتشون کردم اینجا هم کمیما حسابی از دستم کفری شده آخه همش دنبالش می رم یا می گم اون باید پیشم باشه فکر می کنم اگه برگردیم تهران تا یه مدت طولانی دیگه اسم من و خونه ما رو نیاره
راستی یه چیزی همون اول که اومدیم کرمانشاه منو ناراحت کرد اون هم این بود که وقتی سراغ روژین و نگار رو که دختر عموهام هستند گرفتم و گفتم برم پیش اونها مامانی گفت اونها رفتن مشهد فکر کنم این یعنی که تا وقتی کرمانشاه هستیم اونها رو نمی بینم.
مامان برام برنامه هایی داره که تا زمانی که اینجا هستیم بیشتر هم بهم خوش بگذره به خاطر همین من می رم تا به برنامه های مامانی برسم.
...
پيام هاي ديگران()
link
پنجشنبه ٢٧ اسفند ۱۳۸۸ - رادین یاوری

